۲-اون خانومه بودش که گفتم از شانس ما زدو بزرگتر از ما دراومد.شده ناظر جدید پروژم.رفیق عزیزی که تازه پیداش کردم ومیز روبروم کار میکنه وچه نگاه عمیقی هم داره هر وقت حرفی از این خانوم میاد وسط برق اشک تو چشمای من میبینه ومیگه خدا بزرگه .جدا الان آرزوم اینه سه سال بزرگتر بودم.منم میخندم به همه چیز به دنیا البته کسی تا حالا چهره بدون لبخند منو ندیده
۳-حرف زیاد بود برای گفتن ونوشتن بمونه برای بعد امتحان سه شنبه.یهو باتریم خالی شد.