تبليغاتX
شما که غریبه نیستید
۱-دوباره بعد مدت طولانی مینویسم پراکنده وبا ربط وبی ربط.باورتون نمیشه صبح میرم پژوهشکده تا ۸.۳۰ وسطش هم جیم میزنیم میریم دانشگاه.این ترم نیافتم وگند نزنم به زندگیم شانس آوردم.اییز منو یادیه دوست قدیمی میندازه.یه نفر که خیلی از رنگ ها رو وخیلی چیزا تو زندگی به من یادت داد.یادت بخیر رفیق قدیمی.به یاد روباه شازده کوچولو به گله چی گفت؟

۲-اون خانومه بودش که گفتم از شانس ما زدو بزرگتر از ما دراومد.شده ناظر جدید پروژم.رفیق عزیزی که تازه پیداش کردم ومیز روبروم کار میکنه وچه نگاه عمیقی هم داره هر وقت حرفی از این خانوم میاد وسط برق اشک تو چشمای من میبینه ومیگه خدا بزرگه .جدا الان آرزوم اینه سه سال بزرگتر بودم.منم میخندم به همه چیز به دنیا البته کسی تا حالا چهره بدون لبخند منو ندیده

۳-حرف زیاد بود برای گفتن ونوشتن بمونه برای بعد امتحان سه شنبه.یهو باتریم خالی شد.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:22 توسط |